این چند بیت مربوط به چند سال پیشه، تا حالا توی وبلاگم نذاشتمش اما حالا هوس کردم این کار رو بکنم ! ای خاک بر سرت بهخدا دوست دارمت ای از تبار رنج و بلا دوست دارمت
یار کسی شبیه تو بودن حکایتیاست باور نمی کنم که تو را دوست دارمت
هر قدر فکر می کنم این نکته مبهم است عقلم نمی رسد که چرا دوست دارمت
با تو تمام ثانیهها زهرمار شد سوهان روح خاطرهها دوست دارمت
مثل کنه همیشه به من جوش خوردهای ای کاش می شدی تو جدا دوست دارمت
بیچاره فکر کردهای آیا که دلبری؟ نه نیستی برو نه، بیا دوست دارمت
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:10  توسط حسن صنوبری
|